رازی در منتهی الیه مشرق
 
نوشته‎ها و سروده‎های یک بانوی منتظر

 

از اینجا به وبلاگ دیگرم سر بزنید. قدمتان روی چشم.

 

پست جدید وبلاگ دیگرم : اول دستش را پیدا کن بعد ...

 

 


نوشته شده در تاريخ 91/04/08 به قلم:  نظیفه سادات مؤذّن (باران)
باز هم انقلاب بزرگ ما یک مرد بزرگ از دست داد.

این درد بزرگ را به همهٔ دوستداران انقلاب تسلیت می‎گویم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چهار سال پیش در همین ایّام بود که شهر ما میزبان قدوم مولای ولایتمداران بود.

از همان روزها چند نوشتهٔ روزنگارانه داشتم.

شاید خواندید و در احساس زیبای آن روزهای قم شریک شدید.

 

کرم نما و فرود آ

امام امّت رسولالله

ما که شک نداشتیم

مرجع تقلید ما، رساله، رساله

غلط می‎کنید سوء ظن دارید!



برچسب‌ها: سفر رهبر به قم
نوشته شده در تاريخ 93/07/30 به قلم:  نظیفه سادات مؤذّن (باران)

این تصویر یکی از شهرهای یمن است در شب عید سعید غدیر.

عید غدیر و نورافشانی و شادی و جشن برای اوّلین بار در یمن بعد از پیروزی انقلاب مردمی.

خدایا! به زودی زود تمام جهان را با ظهور مولایمان به این شادی‎های آسمانی

آذین ببخش!


نوشته شده در تاريخ 93/07/20 به قلم:  نظیفه سادات مؤذّن (باران)

دل سنگی کوه برای گام‎های استوار و مهربانت تنگ بود.

پاییز داشت سرمای زرد و نارنجی‎اش را به رخ می‎کشید.

دوران نقاهت سر آمده بود.

آمدی سر قرار صبحگاهی‎ات با تخته‎سنگ‎ها.

قدم‎هایت دلم را لرزاند! بوی خستگی می‎داد! بوی ته‎ماندهٔ بیماری و دوران نقاهت!

استوار مولای من!

بمان در اوج اقتدار!

تمام کوه‎ها را زیر پا بگذار!

برسان دست ما را به آن قلّه‎های بلند!

تا بلندای ظهور!

فیلم کوهپیمایی مولا خامنه‌ای



برچسب‌ها: رهبرم
نوشته شده در تاريخ 93/07/18 به قلم:  نظیفه سادات مؤذّن (باران)

سلام و صد سلام به تک تک شیعیان امیرالمؤمنین سلام الله علیه.

به حکم سیادت، عیدی دادن واجب است و در فضای مجازی، عیدی هم مجازی می‎شود لاجرم. بفرمایید:

 

سه تا متن ادبی کوتاه هم عیدی معنوی ناقابلی است برای محبّانش که در ادامۀ مطلب می‎خوانید.

 

...

اي ملكوتي‎­ترين چكاد آفرينش! چكامه­‎اي در خور آيينه­‎هاي تجلّي وجودت بر لبان تاريكم بنشان تا در شفّافيّت بي‎­منتهاي تو سرگردان گردم! رخصتي، تا در چشمه‎سار عطوفت تو وضو سازم و به امامت ذوالفقارت، آنچه جدايم مي­‎كند از تو، به مسلخ برم.

اي تنها محرم اسرار لحظه­‎هاي حراء! ...

 



برچسب‌ها: متن ادبی, اميرالمؤمنين ع, عید غدیر, حضرت علی

ادامۀ مطلب
نوشته شده در تاريخ 93/07/18 به قلم:  نظیفه سادات مؤذّن (باران)

رفته بودم لباس فرم دخترها را بخرم. یک آقای میانسال نه چندان مؤدّب جوابگوی مشتری‎ها بود. تمام مدّت در حال غر زدن بود و به مشتری‎ها بی‎احترامی می‎کرد. پسری جوان آمد و کیسه‎ای پلاستیکی به فروشنده داد. جناب فروشنده به صورت کاملاً بی‎ادبانه‎ای دو تا اسکناس پرت کرد روی میز جلوی پسر جوان. پسر، یک ثانیه مکث کرد و بعد در حالی که پول را برمی‎داشت و بیرون می‎رفت، بدون هیچ تندی گفت: درست رفتار کن.

بعد از بیرون رفتن پسر، منتظر شرمندگی جناب فروشنده بودم. حدّاقل انتظار داشتم چند ثانیه‎ای سکوت کند و به فکر فرو رود. امّا ... رو کرد به مشتری‎های داخل مغازه و با لحن طلبکارانه و عصبی گفت: مشتریای ما رو ببین! حالا من باید با شما خوب حرف بزنم! اعصاب نمی‎ذارن بمونه! و ...

بین آن همه مشتری، هیچ کس چیزی نگفت. هیچ کس اعتراض نکرد. انگار همه مثل من شوکه بودند از این همه طلبکاری!

ــــــــــ

ماجرای این رفتارها به همین جا ختم نمی‎شود. خیلی جاهای دیگر این ماجرا برای خیلی از ما تکرار می‎شود. از پرستار و دکتر بگیر، تا مسئولین آموزشی دانشگاه و معلّم مدرسه و کارمند بانک و کاسب محلّه و ... در میان انواع آدم‎هایی که گوشه‌ای از زندگی ما را پر می‎کنند، این رفتارها پیدا می‌شود.

کاش کمی با هم مهربان‎تر بودیم!

یک سر سوزن رفتار خوب، یک مثقال احترام و ادب، یک سر قاشق صمیمیّت، طعم زندگی را خیلی گواراتر می‏کند.

بیایید امتحان کنیم. ضرر ندارد!

 



برچسب‌ها: رفتار مؤدبانه
نوشته شده در تاريخ 93/07/02 به قلم:  نظیفه سادات مؤذّن (باران)


 

جوان‌ترين امام

...

مرد در زندان بود. مي‌گفتند ادّعاي پيامبري كرده است. علي بن خالد از سر كنجكاوي به ديدنش رفت. وقتي ماجرا را پرسيد، مرد از دو سفر معجزه‌آساي خود به همراه امام گفت و اینکه در يك شب از محل «رأس الحسين» در شام،‌ به مسجد كوفه، مسجدالنّبي، و مسجدالحرام رفته و بعد به مكان اوّل خود برگشته است.

بعد گفت كه از سر بي‌تجربگي، اين واقعه را براي شخصی نقل كرده است و چون ماجرا دربارهٔ معجزات و كرامات امام بود و حقّانيّت آن حضرت را نشان مي‌داد، وقتي خبر به عبدالملك زيّات (وزير معتصم) رسيده بود، دستور داده بود او را به اتّهام ادعاي نبوّت دستگير كنند.

علي بن خالد از سر دلسوزي نامه‌اي به وزير نوشت و ماجرا را توضيح داد و براي مرد درخواست عفو كرد. پاسخ عبدالملك يك جمله بود: «همان كسي كه در يك شب او را از شام به كوفه و مدينه و مكّه برده است، بيايد از زندان نجاتش دهد».

فرداي همان روز،...



برچسب‌ها: امام جواد
نوشته شده در تاريخ 93/07/02 به قلم:  نظیفه سادات مؤذّن (باران)