X
تبلیغات
رازی در منتهی الیه مشرق


از اینجا به وبلاگ دیگرم سر بزنید. قدمتان روی چشم.



تاريخ : 91/04/08 | 19:4 | به قلم : نظیفه سادات مؤذّن (باران) |
سلام دوستان.


نمی‎دانم تا کِی؛ ولی فعلاً تا مدّت نامعلومی دچار ضیق وقت شدید هستم.


گاه گاهی مطلب جدید خواهم گذاشت ولی سعادت سر زدن به نوشته‎های

بزرگواران را نخواهم داشت.


امیدوارم حلال کنید و دعا فرمایید این دوره زودتر و به خیر و خوشی به پایان برسد.


یا علی.



تاريخ : 93/02/01 | 15:58 | به قلم : نظیفه سادات مؤذّن (باران) |

روز زن

                                                        

اگر «ز» را از «زندگي» بگيري و «ن» را از «نجابت»، مي‌تواني بنويسي «زن». اگر تصويري از مهرباني‌ها و فداكاري‌ها و قهرمان‌سازي‌هاي تاريخ را در كنار هم بچيني، مي‌تواني بينديشي به «زن» و اگر نقّاش چيره‌دستي باشي و بخواهي وفا و صفا و صداقت را به تصوير كشي، به آنچه از قلم تو تراوش مي‌كند، مي‌گويند «زن».

«زن» مظهر اسماء جمال الهي است؛ زن امانتدار ناموس خداست. زن برگردۀ لطيف خود، يك تاريخ رشادت مردانه را كشيده و به امروز رسانده است.

خسته نباشي «زن»!

خسته نباشي از تمام اين خستگي‌هاي قرون و اعصار. از زنده به گورشدن‌ها، تحقير شدن‌ها، سوءاستفاده‌ها.

زنده باد نامت همواره به نام اسلام: دينِ فريادِ «بأي ذَنبٍ قُتِلَت». دينِ احياي حُرمت و حقّ انسانيّت، دينِ عدالت، و نه تساوي و تشابه. ديني كه تو را با تمام ابعاد ارزشمند وجودت شناخت و شكوفايي تمام توانايي‌هايت را خواست؛ آن‌گونه كه جامعۀ بشري از وجود پر بهاي تو، بهترين بهره‌ها را ببرد.

امّا اي تنديس مهر و عطوفت كه گوهر بي‌بديل وجودت را به صدف عفّت سپرده‌اي! گوارايت باد شهد دل‌انگيز پيروي ناب‌ترين مرواريد آفرينش! و فرخنده باد روزي كه تقويم‌ها نام تو را بر صفحۀ ميلاد آسماني‌اش حك كردند.

 



برچسب‌ها: روز زن , متن ادبی

تاريخ : 93/01/31 | 9:40 | به قلم : نظیفه سادات مؤذّن (باران) |
 

و ماجرا از یک سیب آغاز شد (2)

تنهایی چون کرکسی خاکستری بال های نفرت انگیزش را گشوده بود و در فضای ذهن نگران خدیجه جولان می داد. مترصّد از پا افتادن او بود. زنی تنها که همصحبتانِ زمینیِ دیروزش، به جرم گزینش همصحبتی آسمانی، رهایش کرده بودند تا به گمانِ زمینیِ آن ها، سرش به سنگ بخورد. امّا وقتی هم نشین، آسمانی باشد، سر را چه به سنگ؟ سری که با آسمانیان سر و سرّی داشته باشد، به عرش می خورد، نه به فرش.

خدیجه دل نگران، اوج گرفتن و تکرار شدن دردی بی مانند را به تحمّل نشسته بود. او چشم به راه میلاد مولودی بود که تمام کائنات سر بر قدمش داشت. تنها فرزندی که از رسول خدا داشت. پیش از این، فرزندانش فرزندان محمّد امین بودند؛ محبوب و معتمد مردم شهر. امّا این کودک جایگاهی ویژه دارد و خصائصی ویژه تر.

نه! زنان قریش را لیاقت دیدار جمال چنین آفرینشی نیست. مخلوقی که تجلّی اتمّ اسم «باطن» الله است، بناست که ناشناخته بماند و لیلة القدر خدا باشد، در لحظةورودش به جهان، در لحظۀ وقوع این واقعۀ عظیم، باید دستانی درخور و دیدگانی لایق در کنار داشته باشد.

تاریخ ورق می خورد. دروازه های آسمان مشتاقانه گشوده می شوند. برگزیده ترین و پرافتخارترین زنان تاریخ صف می کشند و از یکدیگر پیشی می گیرند تا نشان افتخار حضور در این صحنۀ بی مانند آفرینش را بر سینه بیاویزند. چهار بانوی برگزیده، به همراهی ملائک عرش نشین، راهی فرش می شوند و در محضر خدیجه، زانوی ادب بر زمین می زنند.[1]

شاید آسیه تمام سختی هایی را که در کنار فرعون تحمّل کرده بود، به عشق این لحظه بر دوش کشیده باشد. شاید ساره بتواند روزهای شیرین بودن در کنار ابراهیم خلیل را با حضور در این واقعۀ بی مانند عوض کند. شاید مریم حاضر بوده تمام مائده های آسمانی را که در محراب عبادتش می یافت بدهد و در عوض، ثانیه ای بیشتر چهرۀ ملکوتی این تجلّی اعظم صفات الهی را ببیند. شاید کلثوم اکنون برود و بر برادرش، موسای کلیم فخر بفروشد که در این واقعۀ باشکوه حاضر بوده و ابریق و حریر در دست، به مادرِ بزرگ بانوی هستی خدمت کرده است.

هرچه هست، آفرینش امروز شاهد یکی از بزرگ ترین وقایع خویش است. تاریخ تعظیم کرده و سر فرود آورده؛ ملائک صف در صف به تماشا ایستاده اند و خاطره ای را با هم مرور می کنند: یادتان هست؟ خدا گفت: «تبارک الله احسن الخالقین»



[1] . بحارالانوار، ج 16، ص 78. و امالی صدوق ص 594.



موضوعات مرتبط: اهل بیت ، مناسبت ها
برچسب‌ها: میلاد حضرت زهرا

تاريخ : 93/01/30 | 19:0 | به قلم : نظیفه سادات مؤذّن (باران) |

و ماجرا از یک سیب آغاز شد

* و ماجرا از یک سیب آغاز شد(۱). همان سیبی که آن شب از ناب ترین درختِ ناب ترین باغِ بهشت نازل شد و در خون و جانِ پیامبرِ بهشتیان جاری گردید. مقدّس ترین جوانۀ مقدّس ترین درخت زمین شد. هدیۀ وصال بود پس از هجرانی چهل روزه. والاترین آفریدۀ هستی، اسماعیلِ عشقی بی پایان را در منای هجرانی دشوار، چهل شبانه روز به تلظّی انداخت تا این بار سیبی بهشتی کارد از گلوی اسماعیل بردارد و مژدۀ وصل بانوی محبوبش را بر دل بی قرارش وحی فرماید.

 * وصال شیرینِ آن شب، به خدیجه مونسی بی مانند هدیه کرد. آوایی بهشتی که در تنهایی مادر با او سخن می گفت و تسلّی اش می داد. (۲)

 

[1] . إنّ جبرئیل أتانی بتفّاحة من تفّاح الجنة فأکلتها فَتَحَوَّلت فی صلبی و واقعتُ خدیجة فَحَمَلَت بفاطمة. (علل الشّرایع، ج 1، باب 147، ص 183، ح 1. و بحارالانوار، ج 43، ص 5، ح 4.)

[۲] . ... فَدَخَلَ رسول اللّه یوماً فَسَمِعَ خَدیجة تُحَدّث فاطمة . فقال لها یا خدیجة مَن تحدّثین؟ قالت: الجنین الّذی فی بطنی یحدّثنی و یؤنسنی. (امالی صدوق، ص 593، ح 1. و بحارالانوار، ج 6، ص 246، ح 79.)

 



موضوعات مرتبط: اهل بیت ، مناسبت ها
برچسب‌ها: میلاد حضرت زهرا

تاريخ : 93/01/29 | 19:19 | به قلم : نظیفه سادات مؤذّن (باران) |

مولا خامنهای: فرهنگ، هوایی است که تنفّس میکنیم.

نفس نکش

بعضی وقتها واقعاً دلم میخواهد نفس نکشم! دلم میخواهد بچّههایم، اطرافیانم، هرکس که دوستش دارم نفس نکشد!

از بس که بعضی نفسها خطرناکاند!

مینشینی پای تلویزیون، یک دفعه میبینی هوای نفس کشیدنت پر شده از آلودگی رابطههای ناشایست و عاشقی‎های گناهآلود!

می‎روی سینما، میبینی هوا آلودۀ بیدقّتی‎های مفهومی و محتوایی و لفظی و تصویری است!

میروی دانشگاه به هوای اینکه کمی علم تنفّس کنی، می‎بینی هوا به جای اکسیژن دانش، از دی اکسید اختلاط‎های غیرشرعی و بداخلاقی‎های سیاسی و چه و چه پر است!

مهمانی‎ها و مراسمها غرق موسیقی و گناه و چشم و همچشمی؛ رابطهها ظاهری و ریاکارانه؛ لبخندها تلخ ... .

میروی به ...



موضوعات مرتبط: اجتماعی ، اخلاقی
برچسب‌ها: فرهنگ
ادامۀ مطلب

تاريخ : 93/01/20 | 22:36 | به قلم : نظیفه سادات مؤذّن (باران) |


روزها

...

روز مفقود

چه نوجوانيِ هيجان انگيزي داشتم! آن‌قدر با رفقاي هم مدرسه و هم محل، بازي و شيطنت مي‌كرديم كه از نفس مي‌افتاديم. شيطنت‌هايمان حد و مرز نداشت. از هم‌كلاسي مظلوم خودمان تا دبيري كه درسش را دوست نداشتيم و همسايه‌اي كه از سر و صداي بازي‎مان توي كوچه گلايه داشت؛ از گربۀ بيچاره‌اي كه بي‌خبر از همه جا از كوچۀ ما رد مي‌شد تا شاگرد بقّال محله و لامپ‌هاي شهرداري، جنبنده و غير جنبنده‌اي نبود كه از آزارمان در امان باشد.

چه لذّتي مي‌برديم و چه احساس غروري مي‌كرديم كه...



موضوعات مرتبط: اخلاقی
برچسب‌ها: گذشت عمر , یاد مرگ
ادامۀ مطلب

تاريخ : 93/01/19 | 1:16 | به قلم : نظیفه سادات مؤذّن (باران) |