رازی در منتهی الیه مشرق

نوشته‎ها و سروده‎های یک بانوی منتظر

رازی در منتهی الیه مشرق

نظیفه سادات مؤذّن (باران)
رازی در منتهی الیه مشرق نوشته‎ها و سروده‎های یک بانوی منتظر

 

از اینجا به وبلاگ دیگرم سر بزنید. قدمتان روی چشم.

 

پست جدید وبلاگ دیگرم : هرچه عشق است از تو شد پیدا

 

 



تاريخ : 91/04/08 | 19:4 | به قلم : نظیفه سادات مؤذّن (باران) |

صدای گام‎های محرّم

دیروز با هر همسر طلبه‎ای مواجه شدم، مسافر داشت.

همه داشتند برای همسرانشان ساک می‎بستند تا راهی شوند برای «حسین» ـ علیه السّلام -

بروند و پرچم حسین ـ علیه السّلام - را برافرازند و برای مردم سوگوار محرّم از ارزش‎ها و درس‎های محرّم بگویند. بروند و پابه‌پای مردم، داغ سوزان حسین ـ علیه السّلام - را بگریند.

یکی همسر باردارش را با دختر سه ساله‎اش می‎گذارد و به خدا می‎سپارد تا 600 کیلومتر آن سوتر از رقیّهٔ سه ساله بگوید!

یکی همسر و دخترش را به پسر 13 ساله‎اش می‎سپارد و می‎رود تا ماجرای قاسم را روی منبر روستایی دوردست یادآور شود.

...

جامعة‎الزّهراء در تکاپوست. واحد اعزام مبلّغ یک لحظه خالی نمی‎شود.

صدای حزن‎آلود گام‎های محرّم، با طنین زمزمه‎وار «هل من ناصرِ ینصرنی» تمام شهر را درنوردیده است.

دلم را آماده کرده‎ام برای آمدنش.

و دلم هر وقت آمادهٔ محرّم می‎شود، پرچم «أین الطّالب بدم المقتول بکربلا» بر دست می‎گیرد و پابرهنه راهی بیابان‎های شوق می‎گردد.

با خودم می‏‎گویم: کاش به همین زودی روزی برسد که ساک همسران و فرزندانمان را ببندیم تا زودتر خودشان را برسانند به سپاه مولا ـ عجّل الله تعالیٰ فرجه الشّریف -

کاش همین جمعه ... کاش... !


موضوعات مرتبط: مناسبت ها ، انتظار
برچسب‌ها: امام حسین

تاريخ : 93/08/02 | 13:4 | به قلم : نظیفه سادات مؤذّن (باران) |

این روزها

باز هم انقلاب بزرگ ما یک مرد بزرگ از دست داد.

این درد بزرگ را به همهٔ دوستداران انقلاب تسلیت می‎گویم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چهار سال پیش در همین ایّام بود که شهر ما میزبان قدوم مولای ولایتمداران بود.

از همان روزها چند نوشتهٔ روزنگارانه داشتم.

شاید خواندید و در احساس زیبای آن روزهای قم شریک شدید.

 

کرم نما و فرود آ

امام امّت رسولالله

ما که شک نداشتیم

مرجع تقلید ما، رساله، رساله

غلط می‎کنید سوء ظن دارید!


برچسب‌ها: سفر رهبر به قم

تاريخ : 93/07/30 | 18:21 | به قلم : نظیفه سادات مؤذّن (باران) |

به زودی زود

این تصویر یکی از شهرهای یمن است در شب عید سعید غدیر.

عید غدیر و نورافشانی و شادی و جشن برای اوّلین بار در یمن بعد از پیروزی انقلاب مردمی.

خدایا! به زودی زود تمام جهان را با ظهور مولایمان به این شادی‎های آسمانی

آذین ببخش!



تاريخ : 93/07/20 | 21:28 | به قلم : نظیفه سادات مؤذّن (باران) |

آمدی سر قرار

دل سنگی کوه برای گام‎های استوار و مهربانت تنگ بود.

پاییز داشت سرمای زرد و نارنجی‎اش را به رخ می‎کشید.

دوران نقاهت سر آمده بود.

آمدی سر قرار صبحگاهی‎ات با تخته‎سنگ‎ها.

قدم‎هایت دلم را لرزاند! بوی خستگی می‎داد! بوی ته‎ماندهٔ بیماری و دوران نقاهت!

استوار مولای من!

بمان در اوج اقتدار!

تمام کوه‎ها را زیر پا بگذار!

برسان دست ما را به آن قلّه‎های بلند!

تا بلندای ظهور!

فیلم کوهپیمایی مولا خامنه‌ای


برچسب‌ها: رهبرم

تاريخ : 93/07/18 | 23:53 | به قلم : نظیفه سادات مؤذّن (باران) |

دعایمان کن پدر (باز نشر)

سلام و صد سلام به تک تک شیعیان امیرالمؤمنین سلام الله علیه.

به حکم سیادت، عیدی دادن واجب است و در فضای مجازی، عیدی هم مجازی می‎شود لاجرم. بفرمایید:

 

سه تا متن ادبی کوتاه هم عیدی معنوی ناقابلی است برای محبّانش که در ادامۀ مطلب می‎خوانید.

 

...

اي ملكوتي‎­ترين چكاد آفرينش! چكامه­‎اي در خور آيينه­‎هاي تجلّي وجودت بر لبان تاريكم بنشان تا در شفّافيّت بي‎­منتهاي تو سرگردان گردم! رخصتي، تا در چشمه‎سار عطوفت تو وضو سازم و به امامت ذوالفقارت، آنچه جدايم مي­‎كند از تو، به مسلخ برم.

اي تنها محرم اسرار لحظه­‎هاي حراء! ...

 


موضوعات مرتبط: اهل بیت ، مناسبت ها
برچسب‌ها: متن ادبی , اميرالمؤمنين ع , عید غدیر , حضرت علی

ادامهٔ مطلب
تاريخ : 93/07/18 | 18:50 | به قلم : نظیفه سادات مؤذّن (باران) |

طلبکاری

رفته بودم لباس فرم دخترها را بخرم. یک آقای میانسال نه چندان مؤدّب جوابگوی مشتری‎ها بود. تمام مدّت در حال غر زدن بود و به مشتری‎ها بی‎احترامی می‎کرد. پسری جوان آمد و کیسه‎ای پلاستیکی به فروشنده داد. جناب فروشنده به صورت کاملاً بی‎ادبانه‎ای دو تا اسکناس پرت کرد روی میز جلوی پسر جوان. پسر، یک ثانیه مکث کرد و بعد در حالی که پول را برمی‎داشت و بیرون می‎رفت، بدون هیچ تندی گفت: درست رفتار کن.

بعد از بیرون رفتن پسر، منتظر شرمندگی جناب فروشنده بودم. حدّاقل انتظار داشتم چند ثانیه‎ای سکوت کند و به فکر فرو رود. امّا ... رو کرد به مشتری‎های داخل مغازه و با لحن طلبکارانه و عصبی گفت: مشتریای ما رو ببین! حالا من باید با شما خوب حرف بزنم! اعصاب نمی‎ذارن بمونه! و ...

بین آن همه مشتری، هیچ کس چیزی نگفت. هیچ کس اعتراض نکرد. انگار همه مثل من شوکه بودند از این همه طلبکاری!

ــــــــــ

ماجرای این رفتارها به همین جا ختم نمی‎شود. خیلی جاهای دیگر این ماجرا برای خیلی از ما تکرار می‎شود. از پرستار و دکتر بگیر، تا مسئولین آموزشی دانشگاه و معلّم مدرسه و کارمند بانک و کاسب محلّه و ... در میان انواع آدم‎هایی که گوشه‌ای از زندگی ما را پر می‎کنند، این رفتارها پیدا می‌شود.

کاش کمی با هم مهربان‎تر بودیم!

یک سر سوزن رفتار خوب، یک مثقال احترام و ادب، یک سر قاشق صمیمیّت، طعم زندگی را خیلی گواراتر می‏کند.

بیایید امتحان کنیم. ضرر ندارد!

 


موضوعات مرتبط: اجتماعی ، اخلاقی
برچسب‌ها: رفتار مؤدبانه

تاريخ : 93/07/02 | 23:34 | به قلم : نظیفه سادات مؤذّن (باران) |
        مطالب قدیمی‌تر >>


.: Weblog Themes By SlideTheme :.