از اینجا به وبلاگ دیگرم سر بزنید. قدمتان روی چشم.

پست جدید وبلاگ دیگرم:

دسـت خـــــــــــــدا


[ ۹۱/۰۴/۰۸ ] [ 19:4 ] [ نظیفه سادات مؤذّن (باران) ]
[ ]

قرآن مأنوس

 

قرآن مأنوس

 

«قرآنِ مأنوس» برای من، خودِ «قرآن» است؛ خودِ متنِ قرآن، خودِ آیه‎ها و کلمات و معانی و اصواتِ قرآن؛ چون تاروپود زندگی من با قرآن عجین بوده است. در این سه دهه‎ای که از زندگی‎ام به یاد دارم، با قرآن‎های زیادی خاطره‎های زیادی داشته‎ام:

از آن قرآن قدیمی که از دو - سه سالگی در دست‎های مادرم می‎دیدم. قرآنی که برگه‎هایش کاهی بود و خواندن خطش حتی همین حالا هم برایم سخت است. قرآنی که خیلی بزرگ بود و برای بچگی‎های ریزنقش من، از خیلی هم بزرگتر!

از آن قرآنی که با خطّ قدیمی نوشته شده بود و بالای صفحه‎هاش «خوب، بد، وسط» نوشته بود؛ مخصوص استخاره و خیلی وقت‎ها ما را از سرگردانی و حیرت نجات می‎داد.

بعدها که دبستانی شدم، بابا برای من یک قرآن مخصوص خرید. قرآنی که بعضی سوره‎ها را داشت و حروف ناخوانایش را با رنگ قرمز چاپ کرده بودند.

بعدتر بابا از سفر حج دو تا قرآن خط عثمان طه با جلد سبز تیره آورد و چقدر قرآن خواندن برایمان راحت‎تر شد! از آن سال‎ها به بعد، دیگر همه‎ی قرآن‎هایمان به خط عثمان طه بود.

سال سوم دبیرستان، برای رهبر عزیزم نامه نوشتم. در پاسخ نامه‎ام، قرآن زیبایی هدیه گرفتم، همراه تکّه‎ای از عمّامه و دست‎خطی از ایشان که توصیه کرده بودند به حفظ قرآن.

هدیه‎ی جشن فارغ‎التّحصیلی‎مان از دبیرستان هم قرآن جیبی سفید رنگی بود که من سال‎ها با آن «زندگی کردم».

صدای قرآن همیشه در زندگی‎ام جاری بود؛ بیشتر با صدای دلنواز مادرم و گاه با صدای عمّه‌ام که با دخترهای فامیل پیشش می‎رفتم و قرآن خواندن یاد می‎گرفتم. دوران دبستان و راهنمایی، قاری مدرسه بودم. دبیرستانی که شدم، قدم در مسیر دل‎انگیز حفظ قرآن گذاشتم و زندگی‎ام پر شد از خاطره‎های قرآنی؛ خاطره‎هایی که در دفترچه‎ای کوچک می‎نوشتم و هنوز هم با خواندنشان سرشار از عشق می‎شوم.

بابا که آسمانی شد، یک سال تمام، درست یک سال، مادر هر شب برایش یک سوره‎ی یاسین خواند. حالا سوره‎ی یاسین برایم با صدای مادر گره خورده است.

بعدها یک کلاس حفظ قرآن خودجوش تشکیل دادم و با چند نفر از بچّه‎های دبیرستانی به عشق قرآن، دور هم جمع می‎شدیم. همة بچّه‎ها فهمیده بودند که من چه سرمستانه عاشق آیه‎ی 186 سورة بقره[1] هستم. هر جلسه این آیه را همخوانی می‎کردند و جان پریشان من هربار به یاد می‎آورد که «او نزدیک است و اگر بخوانی‎اش صدای تو را می‎شنود و پاسخ می‎دهد».

همان قدر که این آیه برایم مظهر جمال خداست، وقت‎هایی که دلم می‎خواهد از خشم خدا بترسم و بیشتر مواظب باشم که دست از پا خطا نکنم، «ألم یعلم بإنّ الله یری» را برای خودم می‎خوانم! تأثیرش زلزله‎ای می‎شود در قلبم. کم چیزی نیست که بدانی آن خدای بزرگ، تو بنده‎ی کوچک را می‎بیند!

کاش آن قدر معرفت داشتیم که به جای تراکت «اینجا مجهّز به دوربین مداربسته است» ، این آیه را به در و دیوار می‎زدیم!

 

2/آبان/1394



[1] . وإذا سألک عبادی عنّی فإنّی قریب أُجیب دعوة الدّاع اذا دعان



برچسب‌ها: قرآن
[ ۹۴/۰۹/۱۳ ] [ 10:35 ] [ نظیفه سادات مؤذّن (باران) ]
[ ]

به سوی مولا

اربعین پارسال، سیدالشهدا عنایت فرمود و مشرّف شدیم.

عکس های این سفر رو هم گذاشته بودم. امّا در دوره‎ی فاجعه‎ی بلاگفا حذف شدن.

حالا که امسال توفیق تشرّف نداشتم، برای دل خودم هم که شده، چند تایی از عکس های پارسال رو دوباره منتشر می کنم.



برچسب‌ها: اربعین کربلا پیاده روی

ادامه مطلب
[ ۹۴/۰۹/۱۳ ] [ 8:9 ] [ نظیفه سادات مؤذّن (باران) ]
[ ]

عمامه‎ی سیاه پدر، چادر سیاه مادر

عمامه‎ی سیاه پدر، چادر سیاه مادر

 

با صدای مهربان بابا بیدار می‎شدم.

صدای سوت کتری و به هم خوردن استکان‎ها، با صدای رادیو هم‎زمان به گوش می‎رسید که یا داشت «تقویم تاریخ» را ورق می‎زد، یا از«بچّه‎های انقلاب» می‎گفت.

خانواده‎ی همیشه مهربان من، دور سفره‎ی صبحانه جمع می‎شدند و صمیمیّت گرمای بخاری نفتی، بر بوی ناخوشایند نفت، غلبه می‎کرد.

آن سال‎ها هنوز چهارتا بودیم. دو تا دختر و دو تا پسر. چهارتا بچّه که بابا داشتند.

بابایی که مهربانی‎اش زبان‎زد بود؛ اخلاقش بی‎نظیر بود؛ لطف و بزرگواری‎اش مثل آسمان بود.

همه‎ی کسانی که بابا را به نحوی دیده‎اند یا به بهانه‎ای با او سر و کار داشته‎اند، از ویژگی‎های اخلاقی خاص او خاطره‎ها دارند.

برای ما، او بابایی بود که هم پدری می‎کرد، هم دوستمان بود، هم معلّمی در دسترس، هم همه‎ی چیزهای خوبی که یک بچّه دلش می‎خواهد. وقتی هم که ما بزرگ‎تر شدیم و دو تا خواهر کوچک دیگر به جمعمان اضافه شد، لطف و صفای بابا کمتر که نشد هیچ، بیشتر شد و رنگ عوض کرد. رنگ توقّع‎های بزرگترانه گرفت و حسّ خانم شدن و آقا شدن به دل‎های کوچکمان چشاند.

مادرم زنی پرتلاش و هنرمند بود که نورانیّتی ویژه چهره‎ی مهربانش را آسمانی‎تر می‎کرد. معنویّتی که حالا از پس گذر سال ها تنهایی و بی همسری، از پس به ثمر نشاندن زندگی شش فرزند که هر کدام در عرصه یا عرصه‎هایی به موفقیت‎های مطلوبی رسیده‎اند، روز به روز متجلّی‎تر و پررنگ‎تر به نظر می‎رسد.

گاهی با خودم فکر می‎کنم: مگر می‎شود زن و شوهری وجود داشته باشند که حتّی یک بار از دست هم دلگیر هم نشده باشند؟ پس چرا من هر چه در خاطراتم جست و جو می‏‎کنم، حتّی یک تصویر از چنین صحنه‎ای نمی‎یابم؟ هر چه هست، احترام و ادب و لطف. البته از طرف مادرم با نوع خاصّی از جدّیّت و رودربایستی و از طرف پدرم با نوع خاصّی از صمیمیّت آمیخته با شیطنت!

و ما بچّه‎ها، در متن زندگی چنین پدر و مادری، تا دلتان بخواهد با هم دعوا می‎کردیم. آنقدر موهای هم را می‎کشیدیم و دور اتاق می دویدیم که از نفس می افتادیم! و مادر با آرامش می‎آمد و سعی می کرد ما را آشتی بدهد و برایمان درس زندگی را با حوصله و دقّت، تدریس کند.

او معلّم خوبی بود؛ خیلی خوب. ولی ما شاگردان خوبی نبودیم، چون هیچ وقت یاد نگرفتیم که چطور می‎توان به اندازه‎ی این زن، صبور بود! هنوز هم جواب این سؤالم را نمی‎دانم!

+ + +

خانواده‎ی من همیشه بوی خدا می داد.

عمامه‎ی سیاه پدرم و چادر سیاه مادرم، همیشه عطر آسمان با خود داشت.

 



برچسب‌ها: خانواده من
[ ۹۴/۰۹/۱۲ ] [ 22:29 ] [ نظیفه سادات مؤذّن (باران) ]
[ ]

زندگی ایده‎آل

زندگی ایده‎آل

پرسیدم: زندگی ایده‎آل چیست؟

لیلا گفت: یک شوهر خوش تیپ و عاشق.

مهتاب گفت: یک شوهر خیلی پولدار دست و دل باز.

محمود گفت: پشت میز محل کارم بنشینم و در آرامش منتظر حقوق آخر ماهم باشم؛ بدون استرس اجارهٔ خانه و قسط و قرض.

مادربزرگم گفت: هر ماه یک زیارت حسابی بروم و یک دل سیر توی هر حرمی بنشینم.

دختر همسایه گفت: کنکورم را بدون دردسر پشت سر بگذارم، یک دانشگاه خیلی خوب قبول شوم، با دوستانم دورهٔ دانشگاه را خوش بگذرانم و یک شوهر خوب هم همان جا پیدا کنم.

اکبر آقا گفت: قیمت طلا و ارز هر روز بالاتر برود و من بتوانم ...



موضوعات مرتبط: اجتماعی ، مسائل روز (فرهنگی)

ادامه مطلب
[ ۹۴/۰۷/۰۶ ] [ 7:0 ] [ نظیفه سادات مؤذّن (باران) ]
[ ]

قربانگاه

فیلم/ لحظات دلخراش جان دادن حجاج در «فاجعه منا»

 

- بُهتی عجیب، آمیخته با خشمی آتشین، لبریز از اشک و افسوس!

- پیام جهانی رهبر امّت اسلام. پیامی که به همهٔ جوانب موضوع به شایسته‎ترین نحو اشاره داشت و جایگاه امامت و ولایت او را بر جهان اسلام آشکارتر کرد.

- نالهٔ «اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج» یک بار دیگر از صمیم قلب! آقا جان بمیرم برای دل محزونت!

 

به تمام مسلمانان دنیا تسلیت می‎گویم



موضوعات مرتبط: مسائل روز (کمی سیاسی)

برچسب‌ها: فاجعهٔ منا
[ ۹۴/۰۷/۰۴ ] [ 22:30 ] [ نظیفه سادات مؤذّن (باران) ]
[ ]

گزینش

گزینش

بالای شصت سال از عمرش گذشته است.

چهره‎اش معنی کلمهٔ آفتاب‎سوخته را با وضوح تمام به رخم می‎کشد. هر روز از مزرعه که برمی‎گردد، نیم ساعت به اذان مغرب مانده است.

از راه می‎رسد، سنگینی کوله‎بار خستگی و تشنگی، قامتش را خم کرده. آفتاب تند و داغ، از 6 صبح تا 8 بعدازظهر، روی صورت و بدن خسته‎اش قدرت‎نمایی کرده و او مصرّانه بر سر روزهٔ طولانی تابستانی خود ایستاده و خم به ابرو نیاورده است.

تحسینش می‎کنم و افسوس می‎خورم.

مالی که با این همه زحمت و تلاش به دست می‎آید،...



موضوعات مرتبط: اخلاقی ، مسائل روز (فرهنگی)

برچسب‌ها: روزه داری , دینداری , ماه رمضان

ادامه مطلب
[ ۹۴/۰۴/۲۳ ] [ 14:33 ] [ نظیفه سادات مؤذّن (باران) ]
[ ]