رازی در منتهی الیه مشرق
نوشته‎ها و سروده‎های یک بانوی منتظر 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
طراح قالب

 

از اینجا به وبلاگ دیگرم سر بزنید. قدمتان روی چشم.

 

پست جدید وبلاگ دیگرم : هرچه عشق است از تو شد پیدا

 

 

[ 91/04/08 ] [ 19:4 ] [ نظیفه سادات مؤذّن (باران) ]

دوست داشتم بنشینم و درباره‎ی این نامه‎ی زیبای آقایم بنویسم.

خیلی حرف‎ها دوست داشتم بنویسم.

امّا از پریروز تا حالا فرصتش پیش نیامد و معلوم نیست تا کی پیش نیاید!

ولی دیر می‎شود برای اینکه بگویم:

خدا را شکر که مولایمان (عج) نایبی چون او دارد!

همین را فعلاً بنویسم توی این صفحه تا بعد!


موضوعات مرتبط: مسائل روز (کمی سیاسی)
برچسب‌ها: رهبرم
[ 93/11/03 ] [ 20:21 ] [ نظیفه سادات مؤذّن (باران) ]
عکس/ تلاش جالب یک کودک برای دیدن رهبر انقلاب
 
منم بزرگ می‎شم می‎یام نزدیکت می‎شینم.
 
برای ایران کار می‎کنم.
 
سرباز خوبی می‎شم برات آقا جونم!
[ 93/10/21 ] [ 22:49 ] [ نظیفه سادات مؤذّن (باران) ]

 

عید همگی مبارک

در ادامه‎ی مطلب دو تا از شعرهای قدیمی‌ام برای رسول مهر - صلّی الله علیه و آله - تقدیمتان.


موضوعات مرتبط: شعر
برچسب‌ها: میلاد پیامبر اسلام
ادامه مطلب
[ 93/10/18 ] [ 23:46 ] [ نظیفه سادات مؤذّن (باران) ]

سال 84:

توی سرویس همدیگر را دیدیم. فرزند سوّمم توی بغلم بود و دومی همراهم. حکیمه خنده‏کنان گفت: تو هم سه تا؟ بابا شما چرا این جوری می‎کنید؟ چه خبرتونه؟ نرگس و قدسیه هم سه تا دارن! و شروع کرد به ابراز ناراحتی کردن و نصیحت نمودن که: دو تا بچه بسه و از همین قبیل حرف‎هایی که آن سال‎ها فراوان بود.

سال 85:

دوباره توی سرویس دیدمش. باردار بود! خندیدم: چی شد حکیمه؟ تو هم سه‎تایی شدی؟

با ناراحتی گفت: از بس به این و اون خندیدم خدا حالمو گرفت!

خیلی دلخور بود از بارداری‎اش.

دیروز:

بعد از سال‎ها بی‎خبری جلوی در مدرسه دیدمش. آمده بود دخترش را ببرد درمانگاه. احوالپرسی که کردم صندلی عقب ماشینش را نشانم داد. با تعجّب یک نوزاد خیلی کوچک دیدم.

:  این چیه؟ مال خودته؟

- بله دیگه!

- چه طور شد؟

- هیچی دیگه وقتی آقا فرمودن که دیگه نمی‎شه دست رو دست گذاشت. وظیفه‎مونه. تازه یه سال به همسرم التماس کردم تا قبول کرد. حالا تا پنجاه سالگی کلّی وقت دارم. چندتا دیگه هم می‌یارم ایشالا!


برچسب‌ها: فرزندآوری, بچه دار شدن
[ 93/10/11 ] [ 0:28 ] [ نظیفه سادات مؤذّن (باران) ]

هرکس هر کاری که می‎توانست می‎کرد

هر کاری که می‎توانست.

چه زیباست یقینی که در جان شیعه ریشه دارد

اینکه "او" ما را می‎بیند و لبخند می‎زند!

http://s6.uplod.ir/i/00486/xjxvxa88m3t2.jpg

http://s6.uplod.ir/i/00486/kchn74z8lv2n.jpg

 


برچسب‌ها: پیاده روی اربعین
[ 93/09/30 ] [ 17:30 ] [ نظیفه سادات مؤذّن (باران) ]

بوی عزاداری همه جا را گرفته بود

و عشق غوغا می‎کرد

 

http://s6.uplod.ir/i/00486/1pq7wuarvzyt.jpg

 

http://s6.uplod.ir/i/00486/5c8s0szs9zlk.jpg


برچسب‌ها: پیاده روی اربعین
[ 93/09/29 ] [ 17:45 ] [ نظیفه سادات مؤذّن (باران) ]
.: Weblog Themes By Salehon.ir :.
درباره وبلاگ

"نظیفه سادات مؤذّن" در این وبلاگ پنجره ای گشوده است به روی خوانندگان تا سخنی کز دلش برآید را شاید بر دلشان بنشاند.

من به آمار زمین مشکوکم
اگر این سطح پر از آدم هاست
پس چرا یوسف زهرا تنهاست؟!

دلم می خواهد با همین کوچکی ام گوشه ای کوچک از تنهایی بزرگ او را پر کنم. حتی اگر شده با قلم ناقابلم.

"اللّهمّ عجّل فرجه"


#تمام نوشته ها و اشعار این وبلاگ نوشته و سرودۀ بندۀ حقیرند. لطفاَ اگر به هر صورت جایی نقل فرمودید نام نویسنده و شاعر را هم لطف کنید.#
برچسب‌ ها
مرگ (4)
قبر (1)
شعر (1)
حمایت می کنیم

جهت دریافت برنامه های رادیو افسران کلیک کنید

امکانات وب




عصر ظهور